مهديقلى هدايت ( مخبر السلطنه )
31
خاطرات و خطرات ( فارسى )
و تا پاريس فضول شده ؛ امروز تا پاريس ميروند تا نيويورك فضول ميشوند . باغ شمال جز وسعت معلوماتى ندارد . الحق نايب السلطنه عباس ميرزا به چيز كم قانع بوده است . در مراسلات قائم مقام است : « آه از اين قوم بىحميت بىدين كه سرعت لافظه دارند و قوهء حافظه ندارند ، در حق كورند و در باطل بينا ، مگر حاتم طائى را جز كيسهء خالى و همت عالى بود يا وليعهد مرحوم بجز كوشش و جهد در راه دين و خلوص و صدق در كار دولت ، خزينه و دفينه داشت يا غير اين دو چيز يك فلس يا پشيز با خلاف و وراث مخلفه ميراث گذاشت . » همسايگى قفقاز هيچ اثر در نقشهء عمارات نكرده است ، خصوصا پلهسازى . يگانه آثار قديم گوى مسجد « مسجد كبود » ، است كه خرابهء آن باقى است و كنار جادهء تهران است ، در محلهء خيابان ، و باز ديوارى از ارگ عليشاه ، از شنب غازان اثرى باقى نيست . از تبريز تا تهران جز كوه و درهء خشك و بدى راه و نبودن آذوقه چيزى در يادداشتهاى من نيست ، جز گنبد خدابنده در چمن سلطانيه ، آن هم به صورت خراب و عبور از قافلان كوه كه مصيبتى است . كاروانسراهاى عباسى خبر از مراقبتى ميدهد كه شايستهء دولت بيدار است و همه خراب كه لازمهء دولت غافل است . معروف است كه شاه عباس نهصد و نود و نه كاروانسرا ساخت و دست نگاه داشت كه هزار لفظ خفيفى است . چيزى كه فراموش نميشود خجالت ما از موسيو ديچ است كه اين وضعيت را مىبيند و زحمتى كه در چمن سلطانيه اسب چاپارخانه به من داد . گرما در نهايت است ، راه از بغل كوه ميگذرد ، آفتاب سخت ميتابد و اسب از سر جاى خودش حركت نميكند . نوكرى كه همراه بود جلو اسب را مىكشيد و شاگرد چاپار از عقب شلاق ميزد ، بالاخره اسب را رها كرده پياده نيم فرسخى طى شد تا به چاپارخانه رسيديم ، نعمت غير مترقبه وجود يخ بود كه جبرانى كرد ، اخوى و ديچ قبل از من به منزل رسيده بودند . ورود به تهران ورود ما مىبايست بامسرت و نشاطى باشد ، والده و همشيرهها ما را با چشم اشكبار استقبال كردند و مجلس اول با گريه و نوحه برگذار شد . اندك تسكينى كه حاصل گشت ، گلهگذارىها از پيشآمد شد . والده به هيچ - وجه خوددارى ندارد ، در اينوقت كه من فرصت كردهام يا به صرافت افتادم كه اين مجلس را بتحرير بياورم ، پدرم ، والده و همشيرهها رفتهاند . اخوى را دست بيداد شهيد كرده است و من با چشم اشكبار اين شرح را برمينگارم . بيشتر سوز و گداز والده از آن بود كه همشيره بواسطهء خطاى طبيب تلف شده است و همين سبب بوده كه پدرم نوشته بود من طب بخوانم . راست گفته است ملا : « گريه بر هر درد بىدرمان دواست » و اشخاصى كه منكر روضهخوانىاند غافلند ، شخص گاه موقع ميخواهد كه بگريد و جز گريه چيزى عقدهء دل را نمىگشايد . يگانه عقدهگشا در اين موارد گريستن است ، چرا ، نميدانم . دواى دردهاى بىدرمان ، زمان است كه فراموشى مىآورد ، روز خوب و روز بد شب مىشود ، دير يا زود شخص بخواب ميرود و ميگذرد . سبب خواستن مهندس معدن قطعهء طلائى كه در زنجان پيدا شده است معروف به طلاى يارى ، خيال ناصر الدين شاه را مشغول ميدارد و پى باقيش ميگردد . يارى بدبخت را آزار كردند كه طلاها را نشان بدهد ، كجا ، كدام طلا ، بقول آلمانها آنجا كه چيزى نيست حق امپراتور هم ضايع است . اخوى را شاه غالبا ميخواست و اظهار تلطف ميكرد و سبب رقابت امين السلطان ميشد . سنگى براى شاه آورده بودند ذرات مرغش در آن بود . شاه اخوى را خواست و آن سنگ را پهلوى سنگى آميخته به طلا از از مجموعهء نمونهء احجار گذارده و به اخوى گفته بود كه اين قطعه از كنار آن نمونه شكسته است ، اخوى بدون تأمل عرض كرده بود اين نمونه طلا است و اين قطعه مرغش . در خارج اخوى را مذمت كرده بودند كه نمىبايست اين گونه توى ذهن شاه زد . اخوى درس دروغ و چاپلوسى كه موضوع ديپلم دكترى اجزاى خلوت است نخوانده بود .